؟؟؟؟؟؟!!!!!!@@ مقايسه مدرسه با فيلمها @@!!!!!؟؟؟؟؟؟
مدرسه ما : پايگاه جهنمي
خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي
نمره بيست : افسانه آه
مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري
شوخي با مدير : بازي با مرگ
روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
امتحان : شايد وقتي ديگر
روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه
نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت
زنگ آخر : آرايشگاه زيبا
امحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد
پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو
راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
جاي سيلي معلم : دايره سرخ
دبير تربيتي : پاك باخته
صفر هاي پشت سر هم : برج مينو
اعتراض براي نمره : شليك نهايي
حياط مدرسه : پارک ژوراسيک
زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه
شوراءدبيران : جنگ نفتکشها
ناظم : پليس آهني
کنکور : بالاتر از خطر
ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
نگاه معلم : بگذار زندگي کنم
دانشگاه : سرزمين آرزوها
خارج از مدرسه : آن سوي آتش
بحث با مدير : فرياد زير آب
شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي
پاي تخته : لبه تيغ
ديكتاتوري معلم : مزد ترس
منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا
اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني
وراجي سر كلاس : مجوز مرگ
آخر كلاس : بهشت پنهان
مبصر كلاس : افعي
بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس
دبيرام مدرسه ما : تبعيدي ها
اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم
سايه دبير تربيتي : سايه شوگان
دفتر دبيران : خانه ارواح
نمره ده : شانس زندگي
اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها
دستشويي : اطاق گاز
سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي
اخراجي ها : بينوايان
رفتن به دانشگاه : هدف سخت
دفتر مدير : کلبه وحشت
صاحبان نمره زير ده : سربداران
كيف هاي دانش آموزان : محموله
ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصي : وعده پنهان
زنگ ادبيات : نان و شعر
دفتر ناظم : محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري
دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان
رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه
جمعه سوم آبان 1387 |
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند هیا هو می کردند و هول می دادند و بیشترمی خواستند . توی بساطش همه چیز بودغرور . حرص . دروغ و خیانت جاه طلبی . حسادت و ... هر کسی چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی ازادگیشان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد . حالم را به هم می زد دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتس تف کنم . انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام ارام نجوا می کنم نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . ادم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم ان وقت سرش را نزدیک تر اورد و گفت:البته تو با این ها فرق می کنی تو زیرکی و مومن زیرکی و ایمان ادم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند از شیطان بدم می امد . حرف هایش اما شیرین بود .گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعه ی عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود دور از چشم شیطان ان را بر داشتم و توی جیبم گذاشتم با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه امدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم توی ان اما از ریا چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و رویا های داخل ان توی اتاق ریخت فریب خورده بودم فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم نبود ! فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه را خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم و عبادت دروغیش را توی صورتش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم شیطان اما نبود ان وقت نشستم و های های گریه کردم . اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود ...
چهارشنبه دهم مهر 1387 |

